| اگر مردم در عظمت قدرت خدا، و بزرگی او می اندیشیدند، به راه راست باز می گشتند،و از آتش سوزان می ترسیدند، اما دلها بیمار ،وچشم ها معیوب است. آیا به مخلوقات کوچک خدا نمی نگرند؟که چگونه آفرینش آن را استحکام بخشید؟و ترکیب اندام آن را بر قرار، وگوش و چشم برای آن پدید آورد،واستخوان وپوست متناسب خلق کرد؟به مورچه و کوچکی جثه آن بنگرید، که چگونه لطافت خلقت او با چشم واندیشه انسان درک نمی شود،نگاه کنید چگونه روی زمین راه می رود،وبرای بدست آوردن روزی خود تلاش میکند؟دانه ها را به لانه خود منتقل می سازد،ودر جایگاه مخصوص نگه می دارد،در فصل گرما برای زمستان تلاش کرده،و به هنگام درون رفتن،بیرون آمدن را فراموش نمی کند!.روزی مورچه تضمین گردیده ، و غذاهای متناسب با طبعش آفریده شده است.خداوند منان از او غفلت نمیکند،وپروردگار پاداش دهنده محرومش نمی سازد،گرچه در دل سنگی سخت وصاف یا در میان صخره ای خشک باشد.اگر در مجاری خوراک وقسمتهای بالا وپائین دستگاه گوارش وآنچه در درون شکم او از غضروف های آویخته به دنده تا شکم، وآنچه در سر اوست از چشم وگوش،اندیشه نمائی،از آفرینش مورچه دچار شگفتی شده واز وصف او به زحمت خواهی افتاد.پس بزرگ است خدائی که مورچه را بر روی دست وپایش بر پا داشت،وپیکره وجودش را با استحکام نگاه داشت،در آفرینش آن هیچ قدرتی او را یاری نداد وهیچ آفریننده ای کمکش نکرد.اگر اندیشه ات را بکار گیری تا به راز آفرینش پی برده باشی،دلائل روشنی به تو خواهند گفت که آفریننده مورچه کوچک همان آفریدگار درخت بزرگ خرماست،به جهت دقتی که جدا جدا در آفرینش هر چیزی به کار رفته،واختلافات وتفاوتهای پیچیده ای که در خلقت هر پدیده حیاتی نهفته است.همه موجودات سنگین وسبک،بزرگ وکوچک،نیرومند وضعیف،در اصول حیات وهستی یکسانند،وخلقت آسمان و هوا بادها و آب یکی است.پس اندیشه کن در آفتاب وماه،و درخت وگیاه،و آب و سنگ،و اختلاف شب و روز ،وجوشش دریاها،و فراوانی کوه ها،و بلندای قله ها،و گوناگونی لغتها،وتفاوت زبانها،که نشانه های روشن پروردگارند.پس وای بر آن کس که تقدیر کننده را نپذیرد،و تدبیر کننده را انکار کند!گمان کردند که چون گیاهانند وزارعی ندارند، واختلاف صورت هایشان را سازنده ای نیست،بر آنچه ادعا میکنند حجت و دلیلی ندارند،و بر آنچه در سر می پرورانند تحقیقی نمی کنند.آیا ممکن است ساختمانی بدون سازنده، یا جنایتی بدون جنایتکار باشد؟! شناساندن صحیح خداوند سبحان کسی که کیفیتی برا خدا قائل شد یگانگی او را انکار کرده،وآن کس که همانندی برای او قرارداد به حقیقت خدا نرسیده است.کسی که خدا را به چیزی تشبیه کرد به مقصد نرسید.آن کس که به او اشاره کند یا در وهم آورد،خدا را بی نیاز ندانسته است.هر چه که ذاتش شناخته شده باشد آفریده است،وآنچه در هستی به دیگری متکی باشد دارای آفریننده است.سازنده ای غیر محتاج به ابزار ،اندازه گیرنده ای بی نیاز از فکر واندیشه،وبی نیاز از یاری دیگران است.با زمانها همراه نبوده،واز ابزار و وسائل کمک نگرفته است.هستی او برتر از زمان،و وجود او برنیستی مقدم است،و از ازلیت او را آغازی نیست.با پدید آوردن حواس،روشن می شود که حواسی ندارد.وبا آفرینش اشیاء متضاد،ثابت میشود که در آن ضدی نیست،و با هماهنگ کردن اشیاءدانسته میشود که همانندی ندارد.خدائی که روشنی را با تاریکی،آشکار را با نهان،خشکی را با تری،گرمی را با سردی،ضد هم قرار داد،وعناصر متضاد را با هم ترکیب وهماهنگ کرد،وبین موجودات ضد هم،وحدت ایجاد کرد،وبین آنها که با هم نزدیک بودند فاصله انداخت.خدائی که حدی ندارد،و با شماره محاسبه نمی گردد،که همانا ابزار وآلات،دلیل محدود بودن خویشند وبه همانند خود اشاره می شوند.اینکه می گوئیم موجودات از فلان زمان پدید آمده اند پس قدیم نمی توانند باشند و حادثند،و این که می گوئیم حتما" پدید آمدند،ازلی بودن آنها رد می شود،و اینکه می گوئیم اگر چنین بودند کامل می شدند،پس در تمام جهات کامل نیستند.خدا با خلق پدیده ها در برابر عقل ها جلوه کرد،و از مشاهده چشم ها برتر و والاتر است،وحرکت وسکون در او راه ندارد،زیرا او خود حرکت و سکون را آفرید،چگونه ممکن است آنچه را که خود آفریده در او اثر بگذارد؟یا خود از پدیده های خویش اثر پذیرد؟اگر چنین شود،ذاتش چون دیگر پدیده ها تغییر می کند،و اصل وجودش تجزیه می پذیرد،و دیگر ازلی نمی تواند باشد،وهنگامیکه«بر فرض محال»آغازی برای او تصور شود پس سر آمدی نیز خواهد داشت ،و این آغاز وانجام،دلیل روشن نقص ونقصان وضعف دلیل مخلوق بودن،ونیاز به خالقی دیگر داشتن است.پس نمی تواند آفریدگار همه هستی باشد،و از صفات پروردگار که«هیچ چیز در او مؤثر نیست، و نابودی وتغییر وپنهان شدن در او راه ندارد»خارج می شود. والاتر از صفات پدیده ها خدا فرزندی ندارد تا فرزند دیگری باشد،و زاده نشده تا محدود به حدودی گردد،و بر تر است از آن که پسرانی داشته باشد،ومنزه است که با زنانی از دواج کند.اندیشه ها به او نمی رسند تا اندازه ای برای خدا تصور کنند،وفکرهای تیزبین نمی توانند او را درک کند،تا صورتی از اوتصور نمایند،حواس از احساس کردن او عاجز،ودستها از لمس کردن او ناتوان است وتغییر ودگر گونی در او راه ندارد،وگذشت زمان تآثیری در او نمی گذارد،گذران روز وشب او را سالخورده نسازد،و روشنائی وتاریکی در او اثر ندارد.خدا با هیچ یک از اجزاءجوارح واعضاءواندام،ونه با عُرضی از اعراض،ونه با دگر گونی ها وتجزیه،وصف نمی گردد.برای او اندازه ونهایتی وجود ندارد،ونیستی وسر آمدی نخواهد داشت؛چیزی او را در خود نمی گنجاند که بالا وپائینش ببرد،ونه چیزی او را حمل می کند که کج یا راست نگهدارد؛نه در درون اشیاء قرار دارد و نه بیرون آن؛حرف می زند نه با زبان و کام و دهان ؛می شنود نه با سوراخهای گوش وعضو شنوائی؛سخن میگوید نه با بکار بردن الفاظ در بیان؛حفظ میکند نه با رنج به خاطر سپردن؛می خواهد نه با به کار گیری اندیشه؛دوست دارد وخوشنود میشود نه از راه دلسوزی؛دشمن می دارد وبه خشم می آید نه از روی رنج ونگرانی؛به هر چه اراده کند ،می فرماید«باش»پدید می آید نه با صوتی که در گوش ها نشیند،و نه فریادی که شنیده شود،بلکه سخن خدای سبحان همان کاری است که ایجاد می کند. شناخت قدرت پروردگار پیش از او چیزی وجود نداشته وگر نه خدای دیگری می بود.نمیشود گفت «خدا نبود وپدید آمد»که در آن صورت صفات پدیده ها را پیدا میکند،و نمی شود گفت«بین خدا وپدیده ها جدائی است»و«خدا بر پدیده ها برتری دارد»تا سازنده وساخته شده همانند تصور شوند،وخالق وپدید آمده با یکدیگر تشبیه گردند.مخلوقات را بدون استفاده از طرح و الگوی دیگران آفرید،و در آفرینش پدیده ها از هیچ کسی یاری نگرفت،زمین را آفرید وآن را بر پا نگهداشت بدون آن که مشغولش سازد، ودر حرکت وبی قراری،آن را نظم واعتدال بخشید،وبدون ستونی آن را به پا داشت،و بدون استوانه ها بالایش برد و از کجی و فرو ریختن نگهداشت واز سقوط ودر هم شکافتن حفظ کرد،میخ های زمین را محکم،و کوههای آن را استوار،وچشمه هایش را جاری،ودره ها را ایجاد کرد.آنچه بنا کرده به سستی نگرائید،و آنچه را که توانا کرد نا توان نشد.خدا با بزرگی وقدرت بر آفریده ها حاکم است،وبا علم وآگاهی از باطن و درونشان با خبر است،وبا جلال وعزت خود از همه برتر وبالاتر است،چیزی از فرمان او سر پیچی نمی کند،وچیزی قدرت مخالف با او را ندارد تا بر او پیروز گردد،و شتابنده ای از او توان گریختن ندارد که بر او پیشی گیرد،وبه سرمایه داری نیاز ندارد تا او را روزی دهد.همه در برابر او فروتنند،ودر برابر عظمت او ذلیل وخوارند.از قدرت وحکومت او به سوی دیگری نمی توان گریخت که از سود وزیانش در امان ماند.همتائی ندارد تا با او برابری کند،و او را همانندی نیست که شبیه او باشد.اوست نابود کننده پدیده ها پس از آفرینش،که گویا موجودی نبود. نویسنده: زهره صفی آریان | چهارشنبه 24 مرداد 1386 ساعت 11:53 صبح | |
طبقه بندی: خداوند
اعوذ
بالله من الشیطن
الرجیم
بسم
الله الرحمن
الرحیم
اَلحَمدُلِلهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا کُنَّا لِنَهتَدِیَ لَو لاَ اَن هَدَانَاللهُ
ترجمه : ثنا و صفت مر خدای را که هدایت کرد ما را و اگر حضرت او جلت عظمته رهنمونی نمی فرمود، ما نبودیم که راه یابیم.
به عبارۀ دیگر : اگر او جل جلاله ما را به شاهراه مستقیم راه نمایی نمی کرد ما راهیاب نمی شدیم.
مقدمه :
حقیقتی را که در خلال این رسایل خوانندگان به وضاحت کامل به آن وارد می گردند به تاسی از آن، به اصلاح همه عیوب و نواقص ظاهری و باطنی خویش به یاری خداوند جل جلاله موفق می شوند، و حتی به رهنمایی های نیک فرد و اجتماع به کاملترین اسلوب ساده دسترس بسزایی می یابند .
انسان به رفع بدکنشتی های فطری، عنعنوی یا اجتماعی خود زمانی کامیاب می شود که عامل اصلی محرک شر را تشخیص کرده جلوگیری نماید و برعکس محرک اساسی خیر را نیروی لازم بخشیده جدی تر گرداند . بی شک تا حقایق مذکور را علماً ندانیم توفیق بدان ناممکن نماید .
ازینجاست که ذوات شریف فلاسفهء محقق و مدقق مؤمن به اتکای از (٦٦٦٦) آیات قرآن دست ناخوردهء اسلام و احادیث نبی علیه السلام، بادی انسان را حاوی دو اصل روح و نفس ثابت کرده، و در آن قلب را به مثابهء اشترنگ یا کمپیوتر جسد دانسته، و کارگردانی های الهامات ملکی و وساوس شیطانی را بر دل با استفاده از شعبهء حفظیهء مغز و حجرات قلب بسوی خیر یا شر فعال می دانند و دریافت این حقایق را متکی به هفت مطلب علمی وعینی ذیل وانمود کرده اند :
اول- روح : چنانکه میدانند کالبد انسان دارای روح حیات بخش جسم بوده و تا زمان موجودیت آن همه مالیکولها وا نساج بدن به طول اضافه از صدها سال منظم فعالیت داشته و نمی شارد و حواس خمسه با غیره حسیات کار خود را می نماید .
همینکه روح از جسد مفارقت کرد، بدن شخص از درک حواس دم در حال فاقد گشته و به طول سه تا هفت روز می ریزد و می پوسد، حتی مالکیت بر اموال و ارتباط اشخاص با غیره مختصات بشری از برکت روح در کالبد است .
دوم - نفس : که از راه مرئی در تقویهء مالیکول های ضایع شده و رشد جسم رولگردانی بسزایی داشته، و چون ذاتاً پیدایش آن از جوهر زمین صورت گرفته لذا فراورده هایش را به هر نوع از انواع که ممکن بود و لو که چون تریاک کشنده و مرچ سوزنده و تنباکو تلخ هم باشد، به نحوی از انحا انسان آن را صرف می نماید. اما خوراکهای نامرئی نفس عبارت از انانیت، حرص بیجا، تفاخر به لباس، سیما، مسکن و غیره رذایل اخلاقی باشد .
سوم - ملک یا همکار روح : محرک این نیرو به طور اجمال چنین است که قوای روحانی چقدر عالی شود به همان اندازه الهامات ملکی بر شخص مستولی بوده، علامتش این باشد که از گفتار و کردار همچو اشخاص جز نیکویی و خیر خواهی به خود و بیگانه، کار نابجا دیده نمی شود.
چهارم – شیطان یا همکار نفس : برعکس اگر نفس قوی گردید، همه و همه قول و عمل همچو کسان به تلبیسات شیطان متکی بوده، و به محور منافع شخصی چرخیده، و تأمین امیال فاسد نفسانی و شهوانی، غایهء نهایی زندگی او محسوب گشته، و برای برآورده شدن و به دست آوردن این آرزوهای خبیث، پریشانی، سرگردانی و حتی تباهی اشخاص به دیدهء شان بی ارزش می نماید.
پنجم - قلب : محل کارگردانی هردو قوای روح و نفس یا ملک و شیطان بر اشترنگ دل یا کمپیوتر قلب باشد.
ششم - مغز : به حکم شعبهء آرشیف یا حفظیهء حسیات بدن، و مطالب مربوط به قلب و اجراآت متعلق، به آن است که هم ملک و هم شیطان به استفاده از آن در تقویهء امور خیر و شر بر انسان تلقینات خوب و بد را مؤثر می سازند.
اکنون که بطور اجمال دانستند بادی بدن حاوی دو اصل روح و نفس و محرکین خیر و شر به اسم ملک و شیطان مطابق ارشادات قرآن و احادیث رسول علیه السلام است، و دو دستگاه کارگردانی قلب و مغز، بالنوبه به صفت دایرکتر و معاون جسد شمرده می شوند، در چنین صورتها طبیعی که قوای روحانی و نفسانی مدارک رشد به خصوص به خوش نیز دارند.
هفتم - غذای روح و نفس : آری، چنانکه میدانند جسد انسان از انواع خوراکه ها و مشروبات و غیره انرژی می گیرد، این چنین از اقسام عبادات و کارهای نیکو، روح قوی و عالیتر می شود . ضرورت به تذکر اظهار انواع اغذیه جسم نیست زیرا همه می دانند؛ اما بی مورد نخواهد بود تا از اقسام اغذیهء روح فشردهء آن را ارائه داریم.
بلی نیکویی هایی که بر تقویهء روح می گردند به دو اصل خلاصه می شوند :
اول - انواع طاعات مقید بشرط : که فقه شریف از عهدهء آن برآمده است.
دوم - عبادات بدون قید و شرط : مثل ذکر خداوند جل جلاله، و تماشای نندارتون دنیا، یعنی جمال و کمال صانع جل جلاله را از مصنوعات دیدن و آن را به مرتبهء ایمان در قلب جای دادن، و بالاثر حالات عجز و شکر را در خویش یافتن، و در نتیجه خدمت به خلق الله را برای خوشنودی او تعالی جل جلاله به غرض اعلای کلمة الله نمودن، و در مقابل مشکلات و مصایب راه حق صبر کردن، و بدون کدام تزلزل به عقیدهء راسخ توکل بر خدا جل جلاله داشتن، بطور عمده از فراورده های غذای روح باشد.
و این رسایل فقط برای نموی قوای روحانی از راه علم، به فلسفهء بسی عالی و منطقی به یاری خداوند جل جلاله تنظیم یافته، و به طرق ساده ایمان و روحانیت شما را چنان تقویه می بخشد، که هر دقیقه مصروفیت به آن معادل یکسال عبادت بوده و ساعتش به شصت سال طاعت مقبول به قول مخبر صادق صلی الله علیه و سلم همسری می نماید.
بکوشند تا مطابق مطالب تحت هر عنوان، که از اثر کثرت مطالعه، حقایق بر قلب تان فرو ریزد آن را تسوید کرده و به استادان این فن ارائه دارند و دریافت کثرت این دولت، اولین علامت بزرگداشت ارتقای قوای روحانی بوده و از آن رفته رفته مکاشفهء بعد چهارم، به یاری و مددگاری حضرت باری جل جلاله میسر می گردد.
ازینرو بر پیروان قرآن دست ناخوردهء اسلام لازم است تا همه رسایل و کتب منطوی بر این حقایق را بلاانقطاع بخوانند تا حقیقت را هرچه زودتر دریابند.
بِمَنِهِ وَ فَضلِهِ الکریم
طبقه بندی: خداوند
مقدمه:
این نکته روشن است که از راه بررسی و مطالعه و توجه و تفکر در عالم می توان خدا را شناخت و از آثار پی به مؤثر برد، همانطور که الکتریسیته را نمی بینیم با حواس خود درک نمیکنیم ولی وجود آن را از آثارش می فهمیم و از اعمالی که روی اشیاء انجام میدهد پی به ماهیت آن می بریم، با مطالعه در عوالم خلقت اعم از بی نهایت بزرگ و بینهایت کوچک میتوانیم پی به اسرار خداشناسی ببریم.
فصل اول:
خدا و خداشناسی
نظر اسلام دربارة خداوند:
در دیانت اسلام با اینکه درباره ذات خدا بحثی نکرده ولی تردیدی در وجود او ندارد. وجود خدا را امری بدیهی شمرده است و فرموده:
«افی الله شک فاطر السموات و الارض» (آیا در وجود خداوند که پدیدآورندة آسمانها و زمین است شکی هست؟
«ولله ما فی السموات و الارض و الی الله ترجع الامور.» (هر چه در آسمانها و هر چه در زمین است همه ملک خداست و بازگشت همه موجودات بسوی اوست.)
«لاحول و لاقوه الا بالله».(هیچ تحول و تغییر و هیچ نیروئی جز از خدا نیست.)
خداشناسی در قرآن:
در آیه 255 سوره بقره آمده است:
«الله لااله الاهوالحی القیوم لا تأخده سنه و لانوم له ما فی السموات وما فی الرض من ذالذی یشفع عنده الا باذنه یعلم ما بین ادیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشیئ من علمه الا بماشاءوسع کرسیه السموات و الرض و لا یؤده حفظهما و هو العلی العظیم.»
(خدا یکتاست. خدا جز او خدائی نیست. هرگز او را کسالت خواب فرا نگیرد تا چه رسد که به خواب رود اوست مالک آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است. که را این جرأت است که در پیشگاه او به شفاعت برخیزد مگر بفرمان اوست علم او محیط است به آنچه پیش نظر خلق است و آنچه سپس خواهد آمد و به هیچ مرتبة علم او احاطه نتواند کرد مگر به آنچه او خواهد. قلمرو علمش از آسمانها و زمین فراتر است و نگهبانی زمین و آسمان بر او آسان و بدون زحمت است چه او دانای بزرگوار و توانای بزرگ است.)
فصل دوم:
فایده خداشناسی
راستی فایدهی خداشناسی چیست؟
ممکن است بگوئید که فایدة آن ترقی روحی و نزدیک کردن راه حقیقت و کم کردن زحمت و فشار برای وصول به حقیقت و آماده شدن برای مقامات پس از تحول (مرگ) است. بلی این درست. ولی برای این زندگی نیست. فایدهی خداشناسی برای این دنیا کدام است؟ کسی که خداشناس نیست قائل به آن دنیا نیست.
فایدهی واقعی آن در یک کلام است. «امید»، کسی که در خدا مشکوک است امید ندارد. امید به آینده ندارد که به دنبال وظیفهی صحیح خلقت خود برود. امید رفتن به کجا دارد؟ او که مافوقی قائل نیست و امیدوار به رفتن به دنیای دیگر نیست تا به مقامی برسد. او تنها در فکر مادیات است. اما کسی که خداشناس است هم مادیات را دارد و هم صاحب امید به مراحل تحول بعد از حیات است.
ایدهآل و آرمان بشر امید است. اگر امید نباشد و چشم به راه ترقی بعدی نباشد کاری نمیکند. وقتی شخص به خدا شناسایی پیدا کرد امید هم دارد. همه چیز بر روی امید بنا شده است. پایة هر کار بر روی امید است و تا شخص امیدوار نباشد کاری انجام نمیدهد.
فایده امید:
اگر به طور کلی امید نباشد فوراً تمام فعالیتهای عالم قطع میشود. هر کاری در دنیا انجام گردد روی امید است. آیا این امید بیفایده است؟
امید در کوچکترین قدمها مؤثر است. ببین چقدر فرق بین خداپرست و مادی موجود است. این کسل است وآن امیدوار به الطاف بی پایان الهی. امید به مثابهی دریایی لایتناهی است که جلو دید انسان را باز میکند. آن که در وجود خدا شک دارد قدرت تحمل سختیها را آن طور که در خداشناس با ایمان هست نخواهد داشت.
تفاوت بارز خداشناش و مشکوک:
فرق خداشناس و غیر آن را میتوان در این مثل مجسم کرد، مثل این است که هر دو در اطاقی نشسته باشند. در اطاق مسدود است و هیچ راهی به خارج ندارد. فرد خداشناس پنجرههایی را باز میکند و درهایی میگشاید که منظرهاش بهتر است و امید به نجات هم دارد. اما دیگری خود را در این اطاق خفه، محبوس کرده است ولی آن یکی سرپوش را باز کرده و از آن نفسی از هوای آزاد خارج میکشد.
امید در همهی افراد بشر اعم از خداشناس و غیر آن وجود دارد. منتها دو فرق با هم دارند:
اول: این که وسعت امید این دو با یکدیگر متفاوت است. امید مشکوکین و ادعای خداشناسی بیشتر مصروف مادیات است و هر کوششی که میکنند بیشتر برای کسب لذات و انجام زندگی و اموری که شبانهروز را به هر ترتیب طی کند دور میزند.
دوم: اما کسی که دارای ایدهآل و آرمان بزرگتری باشد به این تکرار مکررات و لذات مکرر و متشابه قانع نیست و میخواهد هدفها و آرمانهای بزرگتری داشته باشد. از آن جا که بشر جزء عالم بینهایت است و جایگاه اندیشهی او نیز حدود معینی ندارد؛ به هیچ چیز متوقف نمیشود و به هیچ حدی قانع نیست. امید و آرمان وی نیز عالی است. اما آن کس که بیشتر همت خود را صرف در امور لذات حیوانی و زندگی خور و خواب کند با آن کسی که هدف عالی در زندگی برگزیند و خداشناسی واقعی اختیار نماید و خود را جزئی از عالم بیانتها بداند و سعی نماید وحدت و اتصال خویشتن را با عالم محکم و استوار سازد و از اسرار کائنات آگاه شود و با دیدهی چرخی که مؤثر در گردش گیتی عظیم است به خود بنگرد. مسلماً وسعت دید و وسعت میدان نظرش بسی عالیتر خواهد بود.
نظر قرآن
«سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق اولم یکف بربک انه علی کل شیئی شهید» (ما آیات قدرت و حکمت خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان کاملاً هویدا و روشن میگردانیم) تا در خلقت شگفتانگیز آفاق وانفس نظر کنند و خداشناس شوند و ظاهر شود که خدا و آیات و حکمت و قیامت و رسالتش همه بر حق است آیا خدا (همین حقیقت که) بر همه موجودات عالم پیدا و گواه است.
فصل سوم:
خداشناسی به وسیلهی فطرت
خداشناسی فطری 1:
شناخت خدا به وسیله «فطرت» همان چیزی است که دانشمندان اسلام از آن به عنوان «برهان فطرت»، در کتابهای خود یاد میکنند. این برهان اولین و شایعترین برهانی است که وجود خدای مهربان را به ما معرفی مینماید. به محض اینکه هر انسانی به خودش توجه نماید که دارای حیات و زندگی است، خدای خود را نیز در دل و وجدان خود احساس میکند که معبودی، پاک و منزّه او را آفریده است. آنگاه که انسان خود را در برابر مشکلات سخت، ناتوان دید و احساس ناامیدی کرد، به طور ناخودآگاه، دست نیاز به سوی قدرت بیپایانی در جهان، دراز میکند که هیچگونه ناتوانی و ضعف در او نباشد. اینجاست که او را برآورنده امیدهایش مییابد. به او عشق میورزد و به عنوان تنها تکیهگاه خویش، در آستانه او سر بر سجده مینهد. این احساس، همان است که از آن به «خداخواهی فطری» تعبیر می کنند. این نوع خداشناسی در «فطرت» همه انسانها، بدون استثنا وجود دارد. که: «دل هر ذره که بشکافی، آفتابیش در میان بینی».
ولی انسانها به مرور زمان، هم خود را و هم خدای خود را فراموش میکنند. و چون دریچه قلب و دل خود را بستند، تاریکی و ظلمت با تمام لشکریانش، کشور وجود آنها را به تسخیر خود در میآورد. به طوری که به هر سوی که مینگرند، جز تاریکی نمیبینند. مگر اینکه دریچهای در قلب خویش بگشایند و نور حق را با تمام وجود پذیرا باشند.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
غیر من در پس این پرده سخن سازی هست
راز در دل نتوان داشت که غمازی هست
تو مپندار که این قصّه به خود می گویم
گوش نزدیک لبم آر که آوازی هست.
خداشناسی فطری 2:
یکی از راههای خداشناسی که پیوسته مورد توجه متفکران و دانشمندان بوده است، و هم پیامبران الهی به آن اهتمام نموده و از این طریق بشر را به دین و خداپرستی هدایت کردهاند، راه فطرت است.
تعریف فطرت
فطرت در قرآن و روایات به معنی آفرینش بدیع و بیسابقه است. ابتکاری بودن آفرینش جهان به دو جهت است، یکی بدین جهت که خداوند مواد اولیه جهان را خود آفریده و با ترکیب آنها جهان را بوجود آورده است و دیگری از این جهت که نقشهی آفرینش را نیز خود طراحی کرده و از کسی الگو نگرفته است.
فطرت در انسان نوعی هدایت تکوینی در قلمرو شناخت و احساس است. فطرت با غریزه، از این نظر که هر دو، گونهای از هدایت تکوینیاند، یکسان است، ولی تفاوت آن دو در این است که فطرت مربوط به هدایت عقلانی، و غریزه مربوط به هدایتهای غیر عقلانی است. لذا، فطرت از ویژگیهای انسان به شمار میرود، ولی غریزه از ویژگیهای حیات حیوانی است.
ویژگیهای فطرت
فطریات انسان را میتوان با ویژگیهای زیر باز شناخت:
1. از آن جا که آمیخته با آفرینش انسانند، در پیدایش خود معلول اسباب بیرونی نیستند، اگر چه اسباب بیرونی در شکوفایی و نارسایی آن مؤثرند.
2. انسان به آنها علم حضوری دارد، اما میتواند به آنها علم حصولی نیز پیدا کند.
3. با درک و معرفت عقلانی همراه هستنند، یعنی در سطح حیات عقلانی انسان تبلور مییابند و ملاک انسانیت انسان به شمار میروند.
4. معیار و ملاک تعالی انساناند، لذا از نوعی قداست برخوردارند.
5. کلیت و عمومیت دارند (همگانیاند).
6. ثابت و پایدارند (همیشگیاند).
از ویژگیهای یاد شده میتوان فرق میان فطرت و عادت را نیز به دست آورد، زیرا عادت آفرینشی نیست، بلکه معمول اسباب و علل بیرونی است، و از طرفی عمومیت و ثبات نیز ندارد.
لازم به ذکر است که این ویژگیها از تحلیل فطرت به دست میآیند و در نتیجه، اموری ضروری و قطعی میباشند، یعنی با تعریفی که از فطرت بیان گردید، نفی ویژگیهای یاد شده مستلزم تناقض است. مانند این که با فرض مربع بودن شکلی، تساوی اضلاع آن انکار شود، و یا با فرض آب بودن چیزی صفت مایع بودن از آن سلب گردد. این گونه محمولات را در اصطلاح حکمای اسلامی «محمولات عن صمیمه» میگویند.
بنابراین، برای اثبات ویژگیهای مزبور به برهان و دلیلی نیاز نداریم.
فطرت در قلمرو شناخت و احساس
همان گونه که یادآور شدیم فطرت از ویژگیهای حیات عقلانی انسان است و حیات انسان دو تجلیگاه دارد: یکی شناخت و دیگری احساس، و به عبارت دیگر، ادراک و گرایش، یعنی انسان در پرتو فطرت حقایقی را شهود میکند و به حقایقی نیز تمایل و گرایش دارد.
شناختهای فطری
مقصود از فطریات ادراکی و معرفتی اموری است که عقل انسان بصورت بدیهی و بدون نیاز به هیچ گونه تعلیم و تلقین آنها را میشناسد و میپذیرد و در اصطلاح منطق به بدیهیات عقلی موسوم و خود به دو گونهاند:
1. بدیهیات عقل نظری، مانند حکم به امتناع تناقض و دور و حکم به این که مقادیر مساوی با یک مقدار، با هم برابرند، و این که کل از جزء خود بزرگتر است و نظایر آن.
2. بدیهیات عقل عملی، مانند حکم به حسن عدل و راستگویی، و قبح ظلم و ستم و دروغگوئی و مانند آن.
ابن سینا ادراکات فطری را با دو ویژگی توصیف نموده است: اول آنکه از نهاد انسان سرچشمه گرفته و برایند تعلیم و تلقین نیستند. دوم آنکه قطعی و غیرقابل تردیدند، چنان که گفته است:
معنای فطرت این است که انسان فرض کند ناگهان بالغ و عاقل آفریده شده و تاکنون هیچ عقیده و رأیی از کسی نشنیده و با هیچ کس معاشرت نداشته است، و تنها محسوسات را مشاهده کرده و تصوراتی را در خیال خود فراهم آورده است، آن گاه مطلبی را بر ذهن خود عرضه کرده و آن را در معرض شک قرار دهد، پس اگر توانست در آن شک کند فطرت بر آن گواهی نمیدهد. و اگر نتوانست در آن شک کند، آن مقتضای فطرت اوست.
فطرت و خداجوئی
قبلاً یادآور شدیم که حس کنجکاوی و راستی یکی از تمایلات فطری انسان است، و به خاطر همین هدایت فطری است که میخواهد از رازها و علل پدیدهها آگاه شود، این میل فطری همان گونه که او را به جستجو علت هر یک از پدیدهها بر میانگیزد، او را به جستجوی علت مجموعة پدیدههای جهان که آنها را مرتبط و به هم پیوسته میبیند نیز بر میانگیزاند.
فطرت و خداگرائی
گرایش فطری انسان به خدا را از دو راه میتوان اثبات کرد، یکی اینکه خود به مطالعه در روان خویش و نیز عکس العملهای رفتاری و گفتاری دیگران بپردازیم و از این طریق وجود چنین گرایشی را بشناسیم. و دیگری این که به آراء و نظریات دانشمندان بویژه روانشناسان مراجعه نمائیم، نخست به بررسی راه اول میپردازیم و آن را به دو بیان توضیح میدهیم:
الف: عشق به کمال مطلق
انسان در نهاد خود مییابد که کمال را دوست دارد، و بلکه حد اعلای آن را میخواهد، و همین احساس را با مراجعه به رفتار و گفتار دیگران، در آنان نیز مییابد. (توجه داشته باشیم که سخن در وصوص به کمال مطلق نیست، بلکه سخن در عشق به کمال مطلق است).
اکنون میگوئیم وجود چنین احساسی در انسان دلیل بر واقعیت داشتن کمال مطلق است، و مقصود از خدا نیز چیزی جز کمال و جمال مطلق و لایتناهی نیست.
نتیجة این دو مقدمه این است که انسان فطرتاً به خدا عشق میورزد، هر چند ممکن است در مقام عمل دچار انحراف گردد، و چیزی را که واقعاً کمال مطلق نیست بجای آن بنهد و آن را معشوق خود برگزیند، چنان که مثلاً احساس گرسنگی کودک به او الهام میکند که خوردنی در عالم یافت میشود، ولی چه بسا در تشخیص آنچه واقعاً خوردنی است از غیر آن دچار اشتباه گردد، و مثلاً حشرهای را در دهان بگذارد.
پرسش: به چه دلیل احساس و عشق به کمال مطلق مستلزم واقعیت داشتن آن است، آیا احتمال ندارد که این احساس خطا و بیاساس باشد؟
پاسخ: دلالت عشق به کمال مطلق را بر واقعی بودن آن از دو راه میتوان بیان نمود:
راه اول این که تمایلات غریزی و فطری بدون آن که هیچ واقعیتی در عالم خارج موجود باشد با نظم حاکم بر جهان سازگار نیست؛ زیرا مطالعة در غرایز موجود در انسان و حیوان نشان میدهد که آنها به اموری واقعیتدار توجه و تعلق دارند، و اگر خطائی رخ میدهد، در تشخیص مصداق است، نه در اصل واقعیت.
راه دوم این که تحقق اموری که واقعیت آنها متعلق به غیر است، بدون تحقق مضاف الیه و متعلق آنها، محال است، مثلاً علم و آگاهی متعلق میخواهد فرض، علم بدون متعلق، امری ناممکن است، بنابراین اراده، مراد میخواهد، حب، محبوب میخواهد، عشق، معشوق میخواهد و...
اگر امور یاد شده بصورت بالقوه موجود باشند، متعلق آنها نیز بالقوه خواهد بود، و اگر بصورت بالفعل موجود باشند، متعلق آنها نیز بالفعل میباشد، و چون فرض ما بر این است که تمایل به کمال مطلق بصورت بالفعل موجود است، بنابراین کمال مطلق نیز بالفعل موجود خواهد بود.
ب: امید به قدرتی برتر درلحظههای خطر
انسان در لحظههای خطرناک و بحرانهای زندگی که از همة اسباب و علل طبیعی قطع امید میکند، در نهاد خویش احساس میکند که قدرتی فراتر از قدرتهای مادی وجود دارد و اگر اراده کند میتواند او را نجات دهد، بدین جهت امید به حیات در او قوت میگیرد و همچنان برای نجات خود میکوشد، و این خود گواه بر فطری بودن خداگرائی انسان است، لیکن سرگرمیهای زندگی مادی موجب میشود که او در شرایط معمولی از وجود آن قدرت برتر، غفلت ورزد. در حقیقت سرگرمیهای زندگی به منزلة گرد و غبارهایی است که بر آئینة فطرت مینشیند و انسان نمیتواند چهرة حقیقت را در آن بنگرد.
فصل چهارم
خداشناسی از راه نظم و هماهنگی
برهان
بهترین و سادهترین دلیل توحید، نظم و هماهنگی عجیبی است که بر موجودات جهان حاکم است. این دلیل به عنوان برهان نظم نامیده میشود. برهان نظم دارای امتیازاتی است، از جمله:
1 ـ برهانی قرآن است. آیات قرآن نیز همواره ما را به شناخت شگفتیهای طبیعت و تفکّر و تامّل در آیات عظمت خداوند دعوت کرده است.
2 ـ عشق آفرین است. وقتی انسان الطاف و نعمتهای خداوند را میشناسد، عشق و محبّت او به خداوند بیشتر میشود.
3 ـ شیرین است. انسان وقتی که ارتباط هستی را درک میکند لذّت میبرد.
4 ـ پویاست. هرچه علم پیشرفت میکند، ارتباطاتی که بین موجودات هستی است بیشتر کشف میشود.
5 ـ برای همه قابل فهم ودرک است ونیازی به داشتن اطلاعات فلسفی ندارد. روشن است که وجود هماهنگی میان اجزای یک ساختمان، مقاله های یک کتاب وسطرهای یک نامه بهترین دلیل بر یکی بودن سازنده ونویسنده آن است.
خداشناسی
اگر سه نفر نقّاش در کنار هم مشغول کشیدن تصویر یک خروس شوند، یکی سر خروس، دیگری شکم آن و سوّمی پایش را بکشد، بعد ما این سه ورقه را از سه نقّاش بگیریم و به هم پیوند دهیم، هرگز نقش سر و شکم و پا که از سه نقّاش است با یکدیگر هماهنگ نخواهد بود.
آری، وجود هماهنگی، توازن، تناسب و زمانبندی بسیار دقیق در آفرینش، بهترین و سادهترین دلیل یکتایی اوست.
امام صادق (ع) میفرماید: «در هر نفسی که انسان میکشد هزاران نعمت موجود است.» شما هنگامی میتوانید نفس بکشید که برگ درختان مسئولیّت خود را انجام دهند و آب اقیانوسها تمیز باشد; تمیز بودن آب اقیانوسها به پاکسازی آنها از مردارهای دریایی بستگی دارد و این نهنگها هستند که در دریا این مسئولیّت مهم را انجام میدهند، پس در نفس کشیدن ما برگها و نهنگها و... مشارکت دارند.
فصل پنجم:
خداشناسی امام علی (ع):
امام علی (ع)
در نهج البلاغه وصف خداوند بسیار آمده است. جایی "ذعلب یمانی" از حضرت میپرسد: «آیا پروردگارت را میبینی؟» و حضرت میفرماید: «آیا چیزی را که نمیبینم میپرستم؟»
و دهها و صدها خطبه، نامه و سخن قصار از ایشان هست که بهترین راههای خداشناسی را به ما آموختهاند.
شرط شناخت خدا
روحانیون شرط شناخت خدا را ایمان میداند. و اعتقاد دارد بدون ایمان به خدا، هرگز او را نخواهی شناخت. اما به راستی آیا برای درک خدا ایمان لازم است نه؟! آموختن بسیار مهمتر است. آموختن اعتقادی به اعتقاد ختم میشود اما یک شرط دارد و آن اینکه ذهن قبل از آموختن از هر اعتقادی آزاد باشد. این مهمترین درسی است که امام علی(ع) در خطبه اول نهجالبلاغه میخواهد به ما بدهد. اگر ذهن از هر نوع تصویر از خدا آزاد شد آنگاه است که میتواند ببیند این اعتقاد یا عدم اعتقاد است؛ که ما را اسیر کرده است. اعتقاد و عدم اعتقاد در واقع همانند هم هستند. آنها فقط دو روی یک سکه هستند. مثال بارز آن انسانهایی هستند که خود را لائیک بیاعتقاد میدانند من دقیقاً میخواهم بگویم که اعتقاد به بیاعتقادی خود نوعی اعتقاد است! بنابراین میتوان ایمان و کفر را یکسره کنار نهاد.
خداشناسی
و حال این سوال را مطرح کنیم که به راستی آیا خدایی هست؟کیفیت وجودی او چیست؟ از اینجاست که وارد بحث خداشناسی علی میشویم. آنجا که میگوید کمال اخلاص به زدودن صفتهاست از وی چرا که هر صفت غیر از موصوف و هر موصوف غیر از صفت است. اگر واژه مهربانی به خدا نسبت داده شد این به معنای این نیست که گوهر وجودی خدا همان مهربانی است. پس برای دیدن گوهر وجودی خدا باید ابتدا همه ذهن را از همه صفتهای او پاک کرد. واژه خدا با همه اشارات عقلانی و احساسیاش همه و همه خدا نیست. واژه خود حقیقت نیست پس ذهن باید از واژه آزاد شود. در مورد واژه و کلمهای مثل درخت جسمی فراروی ماست و ما بر اساس توافق همگانی این جسم را درخت مینامیم. ولی در مورد خدا این واژه به هیچ امر مشخصی دلالت نمیکند. بنابراین هر کسی میتواند به اشتباه برای خود تصوری از خدا خلق کرده در ذهن خویش بگذارد و به نوعی خدا را خلق کند! به نوعی بتپرستی کند! بتی که قبلا از سنگ بود حالا از جنس خیال و اوهام شده است و بتی که قبلا در مقابل بتپرست قرار داشت حالا در ذهن او جا دارد.
بت شکن دیدم که از اصنام رست از خود نرست
هر خلیلی بتگری در معبر پندار داشت
به همین علت مارکس میگفت قبل از آنکه خدا عارف را خلق کرده باشد عارف خدا را خلق کرده! به غیر از خطبه اول که تاکید امام بر این نکته مهم خداشناسی است در جمله ۴۷ کلمات قصار هم میفرماید: «بالاترین درجه توحید رهایی از توهمات است.وقتی پندار نباشد آنچه هست رخ مینماید.» آنگاه میتوان آنچه هست را خدا نامید یا به هر اسمی.
فصل ششم
خداشناسی در آیینه زلال احادیث
حضرت محمدبن عبدا... (ص):
"از همه معبودهای ساختگی دل برگیرید و پرستش و بندگی را به خالق توانا و خداوند دانا اختصاص دهید «لا اله الا ا...» را که شعار یکتاپرستی است به زبان گویید و به دل معتقد شوید و مطمئن باشید که در پرتو آن به سعادت و رستگاری نایل خواهید شد."
امام جعفر صادق (ع):
"دیدهدل، خدای را به نور ایمان میبیند و عقلهای بیدار، او را مانند یک حقیقت مشهود اثبات میکند."
علی بن موسی الرضا (ع):
"خدا با خلق ماده (که در مکان بوده) مکان را تحقق بخشیده در حالی که خود در مکان نیست. اوست که چگونگی را پدید آورده و چگونگی در وی نیست، او را نتوان چگونگی و به جایگاه شناخت."
امام علی بن ابیطالب (ع):
"هیچ نقش و صورتی به او نماند، به حواس احساس نشود. به مردم سنجیده نگردد. نزدیک است در عین دوری و دور است در عین نزدیکی. برتر از هر چیز است و نتوان گفت چیزی برتر از اوست. مقدم بر هر چیزی است و نتوان گفت چیزی بر او تقدم دارد. در همه چیز وارد است، نه مثل آنکه چیزی در درون چیز دیگری است و از همه چیز فراست نه چون چیزی که بیرون چیزی است. منزه باد آنکه همچنین است و جز او این چنین نیست."
امام محمدباقر (ع):
"پروردگارم تبارک و تعالی بوده و همیشه بوده است. زنده و بی چگونگی. برای او بود شده. مکانی ندارد. در چیزی قرار ندارد و بر چیزی هم نیست. برای موقعیت خود جایی پدیدار نکرده و پس از به وجود آوردن همه چیز نیروی جدیدی نیافته و پیش از آفرینش آنها ناتوان نبوده و پیش از پدیدار کردن مخلوق هراسی نداشته..."
امام علی بن الحسین (ع):
"خداوند به وصفی که موجب محدودیت او باشد، موصوف نشود. پروردگار ما از صفت داشتن برتر است. چگونه به وضع محدودی توصیف شود، آنکه حدی ندارد و دیده ها درکش نکنند و او دیده ها را درک کند و هم او لطیف و خبیر است."
امام موسی کاظم (ع):
"جسم محدود است و کلام جز متکلم است. خدا نه جسم است و نه صورت و نه محدود است و هر چیزی جز او مخلوق است. همانا هر چیز به اراده و خواست اوست."
امام جعفر صادق (ع):
"به راستی خدای تبارک و تعالی ذکره و جل ثنائه، منزه است و مقدس، یگانه است و تنها، همیشه بوده و همیشه هست، اوست اول، اوست آخر. اوست ظاهر و هم باطن، اول بودنش را آغازی نیست. "
حضرت علی بن ابیطالب (ع):
"به راستی پروردگار من بی اندازه لطیف است، در همه چیز در آید و کسی درکش ننماید و باریک بین و نکته سنج است و با این حال به نرمی ستوده نشود، بی اندازه والا است و سطبری و غلظت ندارد... دور است نه از نظر بعد مسافت، نزدیک است نه از نظر قرب در مجالست، لطیف است نه جسمانی مأب، موجود است نه از سابقه نیستی، فاعل است نه به ناچاری، اندازه گیر است نه به وسیله جنبش و ..."
حضرت جعفربن محمد (ص):
"هر چیزی جز خدا نابود شود یا دگرگون گردد یا تغییر و زوال در آن راه یابد. یا رنگ به رنگ شود. یا وصف خود را عوض کند و یا از فزونی به کاهش گراید و یا از کاستی به فزونی، همان پروردگار جهانیان است که از ازل تا ابد به یک حال است، اوست اول، پیش از هر چیز، اوست آخر همه چنانکه همیشه بوده است، اوصاف او مختلف نگردد..."
علی بن موسی الرضا (ع):
"به راستی خدای تبارک و تعالی "قدیم" است و "واجب الوجود" و قدیم بودنش همان صفتی است که رهنمای خردمند است بر اینکه نه چیزی پیش از او بوده و نه چیزی با او در دوام هستی شریک است. به اعتراف عموم مردم خردمند برای ما روشن است از نظر اقتضای این صفت که پیش از خدا چیزی نبوده و به همراه او هم در بقا و ابدیت چیزی نباشد..."
امام علی بن ابیطالب (ع):
"با هر چیز هست و همنشین و یار آن نیست که از او تهی است. هر چه خواهد پدید آرد، و نیازی به جنبش و وسیلت ندارد. از ازل بیناست و تا به ابد یکتاست، دمسازی نداشته است تا از آن جدا افتد و بترسد که تنهاست."
حضرت محمدبن عبدا... (ص):
"چطور پروردگار خود را به کیفیت وصف کنم. با اینکه اصل کیفیت و چگونگی مخلوق اوست و خدا متصف به خلقت خود نگردد. او در همه جا هست و در هیچ جا محدود نیست."
امام حسن عسکری (ع):
"خدا یگانه است، یکتاست، فرزند نیاورده و فرزند نبوده. واحدی همتای او نیست، آفریننده است و آفریده شده نیست، اوست تبارک و تعالی که هر چه خواهد از اجسام و جز آن بیافریند و خود جسم نیست. هر صورت و نقشه ای به قلم قدرت بکشد و خودش صورت نیست. ستایش او والاست و نامهایش مقدس تر از آن است که برای او مانندی باشد."
امام موسی الکاظم (ع):
"خدا فرود نشود و نیازی هم ندارد که فرود شود و دید و دیدگاه خدا از نظر دوری و نزدیکی در مکان یکی است. هیچ نزدیکی از او دور نیست و هیچ دوری به او نزدیک نیست و نیاز به چیزی ندارد، بلکه روی نیاز به دست اوست و او صاحب بخشش است. نیست شایسته پرستشی جز او که عزیز و حکیم است. اما آنان که گویند خدای عزوجل نازل می شود، همانا این گفته از کسانی است که خدا را به کم و فزون شدن نسبت دهند. هر متحرکی به چیزی نیاز دارد که او را حرکت دهد یا او را به حرکت وا دارد. درباره توصیف حق در حذر باشید از اینکه او را به حدی وا دارید که از نظرتان محدود شود و کم و زیادی یا تحریک و تحرک یا زوال و فرود یا به پا خاستن و نشستن برایش تصور کنید، زیرا خدا بالا و والاست."
امام علی النقی (ع):
"منزه باد آنکه نه حدی دارد و نه وصف شود و چیزی به او نماند، و نیست به مانندش چیزی و اوست شنوا و بینا."
حضرت امام زین العابدین (ع):
"حمد و سپاس بیرون از شمار خداوندی را سزاست که به قدرت بی مانند خویش لیل و نهار آفرید. آن توانای بی مثالی که میان شب و روز تفاوت ایجاد کرد و برای هر یک از آن دو، حدی معلوم و مدتی محتوم قرار داد. خداوندی که کوتاهی و بلندی شب و روز را تقدیر نمود تا هر یک در زمانی خاص، موجب یافتن روزی و پرورش بندگان باشد. او شب ایجاد کرد تا خلق پس از جنبش و سعی و تلاش بسیار در لباس آرامش بیارامند و تجدید نیرو کنند و توانایی تازه گیرند و نشاط و شادی جویند و روز را برای خلق روشن ساخت تا فضل و نعمتش را جستجو کنند و معاش خویش یابند و برای سود دنیا و سعادت آخرت در زمین سعی و سفر نمایند"
رسول اکرم (ص):
"خدا را چنان پرستش کن که گویی او را می بینی. اگر تو او را نمی بینی او تو را می بیند. بهترین کارها خداشناسی است. کاری که با دانش ترین است اندک و بسیار آن سودمند است. اگر خدا را آن چنان که شایسته اوست می شناختید، به دعای شما کوهها جابجا می شدند."
امام علی بن موسی الرضا (ع):
" خدای تبارک و تعالی مکان را در لامکان آفریده و در بی کیفیتی کیفیت را پدید آورده و به نیروی خود تکیه دارد."
امام علی بن ابیطالب (ع):
"خداوند بی هست شدن بوده است بی چگونگی، همیشه بوده بدون اندازه و بی کیفیت پدید شدن، پیش از وی برای او نیست، او خود پیش از هر پیش است و بر کنار از هر پیش و نهایت و انجام، انجام از او منقطع است و او خود انجام هر انجام است."
حضرت علی بن ابیطالب (ع):
" در چیزی اندر نیست تا گویند او در آن است و از چیزی دور نیست تا گویند از آن برکنار است. ولی به همه چیز از نظر دانش احاطه دارد و آن را متقن ساخته است."
امام جعفر صادق (ع):
"خداوند تبارک و تعالی چون انسانها افسوس نخورد ولی او دوستانی برای خود آفریده است که افسوس خورند و بپسندند و با اینکه مخلوق و پرورده اویند، رضای آنها را رضای خود مقرر کرده و خشم آنها را خشم خود، زیرا آنها را داعیان به سوی خود و رهنمای بر خویش نموده است و بدین سبب این مقام را دارند و این برای آن نیست که از نافرمانی مردم زیانی به خدا رسد. چنانکه به خلق می رسد، ولی این است مقصود از آنچه گفته شده (آیه 80/سوره 4) و به راستی که خداوند عزوجل فرموده است که کسانی که با شما بیعت کنند مانند آن است که با خدا بیعت کرده اند. "
امام موسی الکاظم (ع):
"در آسمانها و در زمین چیزی نباشد، جز با هفت خصلت: به قضا و قدر و اراده و مشیت و نیت در دفتر و مدت مقرر و اجازه، هر که جز این معتقد باشد محققاً بر خدا دروغ بسته و یا بر خدای عزوجل رد کرده است."
امام علی بن ابیطالب (ع):
"سپاس از آن خدایی است که سپاس خود را در نهاد بندگان در اندازد و همگان را به راه شناسایی پروردگارش آفریده، به وسیله خلقش به خود رهنمایی کرده و به پدیدش خلقش ازلیت خود را ثابت نموده است. آنها را شبیه آفریده تا دلیل باشد که او را شبیهی نیست، آیات خود را گواه نیرویش گرفته و ذاتش از پذیرش اوصاف ممتنع است و رؤیتش از پذیرش دیدن، و احاطه به او از قدرت و هم بر کنار است. بودنش را مدتی نیست و بقایش را نهایتی نباشد، مشاعر شامل او نشوند و پرده ای نیست که او را در پس خود گیرد."
فصل هفتم
هدف خلقت از دیدگاه عقل و قرآن
هدف آفرینش از دیدگاه عقل
از نظر عقلی آفرینش نوعی احسان و فیض از جانب خداوند نسبت به موجودات ممکن است؛ یعنی آنچه امکان خلق شدن دارد، خداوند از خلق کردن آن بخل نمیورزد و دریغ نمیکند، چنین آفرینشی «حُسن ذاتی دارد» و قیام به چنین فعلی که ذاتاً پسندیده است، جز آن که خود فعل زیبا باشد، به چیز دیگری نیاز ندارد، زیرا نشانه جود و فضل اوست. خداوند متعال همان طور که واجب بالذات است واجب من جمیع الجهات است، و لذا محال است که موجودی قابلیت وجود پیدا کند و از ناحیهی او افاضه وجود نشود و امساک گردد. از نظر عقلی هر موجودی که امکان خلق شدن دارد، با زبان حال درخواست وجود و کمال میکنند، آفرینش جهان در واقع پاسخ به این امکان و درخواستهای طبیعی و ذاتی اشیاء است.
خداوند وسایل کمال هر موجودی را در اختیار او میگذارد و ارادهی حکیمانه او بر این قرار گرفته که موجود بیجان به صورت طبیعی و جبری به سوی کمال خویش حرکت کند، در حالی که ارادهی حکیمانه او دربارهی موجودی چون انسان بر این تعلق گرفته است که از طریق اختیار و آزادی، کمالاتی را کسب نماید.
از نظرگاه عقل اساساً اصل آفرینش یک گام تکاملی عظیم است، زیرا چیزی را از عدم به وجود آوردن، و نیستی را هستی دادن، و صفر را به مرحلهی عدد رساندن است. تمام برنامههای دینی و الهی بعد از گام اول در ادامه و راستای همین مسیر، و پی نمودن راه تکامل میباشد.
هدف آفرینش در قرآن:
قرآن با بینشی عمیق، سرنوشت نهایی و هدف از آفرینش انسان و حتّی جهان را مورد بررسی و کنکاش قرار داده و مقصد و مقصود مشخصی را برای آفرینش بیان نموده است. چرا که آفرینش این جهان بزرگ و خلقت موجود عظیمی به نام انسان، نمیتواند بدون هدف و باطل باشد. قرآن کریم میفرماید: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» آیا میپندارید که شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما باز نمیگردید؟
یا در جای دیگر در ارتباط با کل نظام هستی میفرماید: «یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً». حال این سؤال رخ مینماید که این هدف از نظرگاه قرآن کریم چیست؟ قرآن کریم برای آفرینش انسان اهدافی را بیان نموده است که برخی از آنها اصلی، برخی تبعی و ابزاری، و برخی به منزلهی نتیجه میباشد. در این همه میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
1. آزمایش انسانها.
2. علم به قدرت بیپایان الهی.
3. عبودیت.
4. رسیدن به رحمت الهی.
الف) آزمایش و ابتلاء:
در آیاتی از قرآن کریم، هدف از آفرینش انسانها آزمایش و امتحان دانسته آن شده است، از جمله که میفرماید: «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» خداوند مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید و او شکستناپذیر و بخشنده است. این امتحان برمیگردد به ظهور و بروز کمالات انسانی که در مقدّمه اشاره شد.
ب) علم توحید:
در آیة دیگر، هدف از آفرینش آدمی را علم به قدرت بیپایان الهی و آگاهی به یگانگی او میداند، آنجا که میفرماید: «اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» خداوندی که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند را، فرمان او پیوسته فرود آید تا بدانید خداوند (یگانه) و بر همه چیز توانا است.» معرفت خدا و علم توحید زمینهساز بالاترین کمالات است برای انسان که سودش به خود انسان برمیگردد نه خداوند، چرا که او غنی مطلق میباشد.
ج) عبادت:
در موردی دیگر، از عبادت به عنوان هدف آفرینش انسان و جن نام برده شده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ» من جنس و انس را نیافریدم جز برای اینکه عبادتم کنند. (و بدینوسیله به قلّة کمالات راه یابد).
د) رسیدن به رحمت الهی:
برخی از آیات قرآنی، هدف از آفرینش انسان را رسیدن به رحمت بیپایان الهی میداند و میفرماید: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ» اگر پروردگارت میخواست، همة مردم را یک امت قرار میداد، ولی آنها همواره مختلفند، مگر کسی که مورد رحمت الهی قرار گیرد، و برای همین (پذیرش رحمت) خداوند آنها را آفرید.
آیات فوق، چهار هدف مهم و اساسی را برای آفرینش آدمی بیان نموده است که برخی اصلی، برخی ابزاری و وسیلهای است (برای رسیدن به هدف اصلی)، و برخی به منزلة نتیجه میباشد.
در این میان، میتوان گفت رسیدن به مقام عبودیت بالاترین هدف آفرینش است، چرا که مراد از بندگی رسیدن به اوج کمال و قلّة سعادت بشری است و انسان کامل کسی است که به جوار و آستان قرب الهی راه یافته و در نتیجه، از رحمت بیپایان او بهرهمند شده است. این بهرهمندی از رحمت الهی، نتیجة عبودیت و رسیدن به مرتبة کمال انسانی است. بنابراین، هدف اصلی از آفرینش انسان عبودیت است. امّا آزمایش بندگان از هدفهای متوسط و ابزاری و برای رسیدن به آن هدف عالی یعنی بندگی میباشد. بهرهمندی از رحمت بیپایان الهی هم نتیجة عبودیت است.
بنابراین، در یک جمله میتوان گفت هدف از خلقت انسان عبودیت و رسیدن به مرتبة کمال و استفاده از رحمت بیپایان الهی است. دادن رحمت نیز، مقتضای ذات الهی است؛ یعنی ذات او اینگونه فیاض است که رحمت از او صادر میشود و هر موجود را به کمال لائق خویش میرساند.
حُسن ختام بحث را حدیثی از امام هفتم، موسی بن جعفر ـ علیه السّلام ـ قرار میدهیم، آنجا که از حضرتش در مورد سخن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ که فرمود: تا میتوانید عمل کنید که همه انسانها برای هدفی که آفریده شدهاند آمادگی دارند.» سؤال شد ـ هدف آفرینش چیست؟ ـ حضرت فرمودند: «خداوند بزرگ جن و انسان را برای این آفرید که او را عبادت و اطاعت کنند، برای این نیافریده است که نافرمانیش نمایند و این همان است که میفرماید: «و ما جن و انسان را فقط برای عبادت و اطاعت آفریدیم.» و چون آنها را برای اطاعت آفریده، راه را برای رسیدن به این هدف برای آنان آسان و هموار ساخته است. پس وای به حال کسانی که چشم به هم گذارند و کوری و نابینایی را بر هدایت ترجیح دهند.»طبقه بندی: خداوند
بسم الله الرحمن الرحیم
با نام ویاد خداآغاز می کنم مباحثی درمورد زندگانی خاتم الانبیاء حضرت محمد(ص) وخلفای راشدین (رض) تا هم برسطح آگاهی بنده افزوده گردد وهم بعضی موارد ومطالب که روی آنها سرپوش نهاده شده آشکار گردد:
زندگانی حضرت محمد (ص)
رسول خدا دریکی از بزرگترین خاندان های عرب یعنی بنی هاشم بدنیا آمده است زیرا طایفه بنی هاشم از بزرگترین شاخه های طایفه قریش بودند وقریش نیزازبزرگترین طایفه های عرب وبلند مرتبه ترین آنان بودند .
پیامبر (ص) یتیم بزرگ شد زیرا دوماهه درشکم مادر بود که پدزش عبدالله فوت نمود. ودرشش سالگی نیز مادرش آمنه فوت کرد وپیامبر خدا دردوران بچگی مزه تلخ محروم بودن از مهر ومحبت پدر ومادری محروم شد بعد ازفوت مادرپیامبر عبدالمطلب پدربزرگ محمد سرپرستی اورا به عهده گرفت درسن هشت سالگی پیامبر عبدالمطلب نیز فوت نمود وبعد ازاو عموی پیامبر ابوطالب سرپرست اوشد تا اوبزرگ ونیرومند گردید .
رسول خدا ۴ سال اول زندگیش رادرصحرا ودرمیان خانواده بنی سعد سپری نمود که صحرا نشینی باعث شدتا دارای جسمی قوی بدنی سالم وزبانی فصیح شودو در کودکی اسب سواری رابه خوبی یاد بگیرد.
اودر اوایل جوانی گوسفندان مردم مکه را چوپانی می کرد وازآنان دستمزد می گرفت ودر ۲۵ سالگی با اموال ودارایی های خدیجه مشغول تجارت شد.
رسول خدا پیش ازآنکه به پیامبری مبعوث گردند دوبار به شهرهای بصری در منطقه شام سفرکرده است بار اول دردوازده سالگی به همراه عمویش ابوطالب جهت تجارت به شهر بصری سفر کرد وبار دوم درسن ۲۵ سالگی بااموال خدیجه جهت تجارت به این شهر رفت.
محمد(ص) در غار حرا
چند سال پیش ازبعثت پیامبر خداوند علاقه به خلوت وگوشه نشینی رادردل آن حضرت قرار داده بود ایشان درهرسال درماه مبارک رمضان درغار حرا به عبادت خداوند وتکر درنعمت های بزرگ الهی می پرداخت. حضرت همین کار را ادامه داد تا درهمان غار وحی فرستاده وقرآن برپیامبر نازل گردید.
بعثت پیامبر(ص)
وقتی پیامبر چهل سال راتمام کرد وحی برایشان نازل گردید؛ (ام المومنین) عایشه رضی الله عنها چگونگی نازل شدن وحی رااینچنین بیان می کند او می گوید: اولین مرحله نازل شدن وحی بررسول خدا خوابهای راست وصالح بود پیامبر هرخوابی راکه می دید نتیجه آن مانند روشن صبح آشکار می گردید او سپس به خلوت وکناره نشینی علاقمند شد وشبهای پشت سرهم درغار حرا خلوتنمود ودرآنجا مشغول عبادت خداوند بودتا درآن غار وحی برایشان نازل شد و جبرئیل نزد او آمد گفت بخوان محمد گفت خواندن نمی دانم جبرئیل او را گفت وچنان فشارش داد که پیامبر ناراحت شد باز رهایش کرد وگفت : بخوان . باز هم محمد گفت خواندن نمی دانم . جبرئیل تاسه نوبت اورا گرفت وفشار داد ودربار سوم گفت : « اقرا باسم ربک الذی خلق »
رسول خدا درحالی که ترسیده بود وبدنش می لرزید به خانه خدیجه برگشت وگفت : مرا بپوشانید؛ ایشان رابا پارچه ای پوشاندند تا ترسش برطرف شد سپس واقعه رابرای خدیجه بیان کرد او گفت : ازخویش می ترسم ؛ خدیجه گفت نه نترس به خدا سوگند خداوند هرگز تورا نمی آزارد ؛ زیرا تو صله رحم انجام می دهی روزی کسب می کنی مهمان نواز هستی ودرانجام کارهای حق کمک می کنی.
اولین کسانی که به پیامبر (ص) ایمان آوردند:
اولین کسانی که به پیامبر ایمان آورد ند از زنان همسرش خدیجه بود پازکودکان علی ابن ابی طالب که ده سال داشت ایمان آورد واز مردان ابوبکر صدیق به رسالت آن حضرت ایمان آوردند.
پیامبر به مدت سه سال محرمانه کسانی را که به عقل وخرد آنان اطمینان داشت به دین اسلام دعوت کرد تا جمعی از مردان صاحب عقل وخرد مسلمان شدند.
پس ازآنکه تعداد مسلمانان نزدیک به سی نفر رسید خداوند به پیامبر دستور داد تامردم را آشکارا به دین اسلام دعوت نمایند واز این مرحله بود که بت پرستان ومشرکان شروع به آزار واذیت مسلمانان نمودند.
هجرت به حبشه
پس ازعلنی شدن دعوت پیامبر مشرکان به آزار واذیت مسلمانان پرداختند بطوریکه بعضی ازیاران پیامبر زیر شکنجه های کفار شهید شدند وبعضی دیگر نابینا ومجروح شدند ولی آنان برعقیده خویش ثابت ماندند . مشرکین چون استقامت مسلمانان رادیدند تصمیم گرفتند که باپیامبر صلح کنند وبه آن حضرت گفتند : هرچه مال وثروت از ما درخواست کنی به تو می دهیم وتورا پادشاه خود می کنیم بشرط اینکه ازتبلیغ این دین دست بردارید اما آن حضرت فرمودند : به خدا قسم اگر آفتاب رادر دست راست وماه رادردست چپ من بگذارند ازدعوت خود دست برنمی دارم تا ماموریت خود راانجام دهم یا دراین راه کشته شوم.
با زیاد شدن آزار اذیت مشرکین نسبت به مسلمانان پیامبر دستور دادند: از مکه بیرون روید وبه حبشه هجرت کنید که درآنجا پادشاهی عادل حکومت می کند و درآن سرزمین برکسی ظلم نمی شود تا خداوند برای شما گشایشی حاصل کند.
هجرت به مدینه
خبر مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم مدینه به گوش قریش رسید وآنان آذیت وآزارشان رانسبت به مسلمانان شدیدتر کردند به همین خاطر رسول خدا به مسلمانان دستور داد تا به مدینه هجرت کنند مسلمانان بطور محرمانه به مدینه هجرت نمودند ولی عمربن خطاب (رض) آشکارا هجرت کرد اواعلام نمود که می خواهد به مدینه هجرت کند به آنان گفت : کسی که می خواهد مادرش به عزایش بنشیند فردا دراین وادی سرراه من قرار بگیردولی کسی جرات نداشت که درراه او حاضر شود.
وقتی مشرکین قریش فهمیدند که مسلمانان در مدینه در عزت وآرامش بسر می برند درمحلی بنام دارالندوه جلسه ای تشکیل دادند آنان تصمیم گرفتند که شخص پیامبر را به قتل برسانند گفتند درهر طایفه ای جوانی نیرومند انتخاب شود وباهم محمد رابکشند تا خون درمیان طایفه ها تقسیم شود جوانان انتخاب شده در کنار درخانه آن حضرت کمین گرفتند تا شب هجرت ایشان رابکشند اما رسول خدا آن شب در بسترش نخوابید و وحضرت علی درجای او خوابید و وقتی مشرکان به خانه پیامبر هجوم بردند دیدند که حضرت علی دربستر پیامبر خوابیده است.
آری پیامبر خانه اش را ترک نمود ولی کسانی که درکمین بودند تا ایشان را به شهادت برسانند آن حضرت را ندیدند رسول خدا به خانه ابوبکر(رض) رفت ابوبکر ازپیش دوشتر رابرای سواری خود وپیامبر آماده کرده بودآنان بسوی مدینه حرکت کردند وابوبکر (رض) مردی را برای راهنمایی اجاره گرفت .
نجات پیامبر از قتل برای قریش قیامتی شد آنها از راه مکه به مدینه به دنبال حضرت محمد وابوبکر رفتند اما آنها رانیافتند سپس با رد پایابان خبره از راه یمن تا غار ثور رفتند و دردو غار ماندند بعضی گفتند شاید محمد ورفیقش در این غار باشند اما بعضی دیگر گفتند مگر نمی بینید که عنکبوت در غار راتنیده وکبوتران درآنجا لانه ساخته وتخم گذاشته اند همه اینها دلیل براین است که کسی مدتها داخل غار نشده است.
بعد از آن واقعه عظیم وتاریخی در غار ثور رسول خدا درراه مدینه وارد روستای قبا شد ودر آنجا اولین مسجد دراسلام را بنا نمود سپس به مسیرش ادامه داد وهنگام فرارسیدن نماز جمعه ایشان وارد قبیله بنی سالم بن عوف شدند ودرآنجا مسجدی ساختند واولین نماز جمعه رادرآنجا اقامه نمودند.
جنگهای پیامبر:
هرجنگی که پیامبر درآن شخصا حضور داشته اند را غزوه می نامند
وهر جنگی که بدون حضور شخصی پیامبر بود سریه نام دارد
تعداد غزوات پیامبر ۲۶ غزوه است وتعداد سریه های پیامبر ۳۸ سریه است
از میان غزوات یازده غزوه ازهمه مشهورترند که عبارتند از: غزوه بدر ؛ غزوه احد ؛ غزوه بنی نضیر ؛ غزوه احزاب ؛ غزوه بنی قریظه ؛ غزوه حدیبیه ؛ غزوه خیبر ؛ غزوه تبوک ؛ غزوه فتح مکه ؛ غزوه حنین ؛ و غزوه تبوک رانام برد درمورد چگونگی اتفاق این غزوات به کتاب زندگانی حضرت محمد وخلفای راشدین تالیف مصطفی السباعی چاپ انتشارات کردستان مراجعه شود.
پیامبر درسال دهم هجری ودرسن ۶۳ سالگی دارفانی راوداع گفته وبه دیار باقی شتافتند


طبقه بندی: بیامبر اسلام حضرت محمد (ص)




















